X
تبلیغات
رایتل

پرواز پرنده جان...

یکشنبه 19 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:09 ق.ظ

جمعه صبح تصمیم گرفتیم صبحانه را در پارک بخوریم .جای شما خالی  ،یک فلاسک چای برداشتیم،نان بربری داغ خریدیم  و کمی حلیم .

هوا خنک بود ونسیم  ملایمی می وزید و آسمان ابری.یک هوای مطبوع پاییزی به تمام معنا. 

صدای راه رفتن بر روی برگهای خشک و بازی باد در لابه لای شاخه های درختان دیدنی و شنیدنی بود.

دختر ها هم که انگار از قفس آزاد شده بودند،   مانند پرنده ها، ازفرصت نفس کشیدن در هوای پاییزی نهایت استفاده را میکردند. به یاد داستان  طوطی  و بازرگان مولوی افتادم.

به همسرم گفتم در چهار دیواری خانه،  خودمان را محبوس کرده ایم و از دیدن این همه زیبایی محروم...فکر میکنیم دنیا همان است ...اینقدر کوچک و نازیبا و یکنواخت ....از خانه که در می آییم و به طبیعت نگاه میکنیم، تازه  زیباییهای دنیا را میبینیم و حس میکنیم .

به یاد این حدیث افتادم که: انسانها خوابند وقتی بمیرند بیدار میشوند.....چون با مرگ انگار که از خانه این دنیا بیرون میرویم و چشممان به عالم بزرگ دیگری به نام آخرت  باز میشود و میتوانیم تازه زیباییهای خلقت را ببینیم.....هر چند ممکن است  عذابهای زیادی  در انتظارمان باشد ولی درست مثل نوزادی هستیم که از رحم تنگ و تاریک مادرش بیرون میاید.... شاید  در این دنیا با مشکلات بزرگ و کوچک زیادی مواجه شود و حتی زجر آور ولی هیچ وقت حاضر نیست  دنیا را با رحم مادرش عوض کند.

خوشا روزی که از  قفس جسممان رها شویم و روحمان را در آسمان بیکران  هستی پرواز دهیم.


Image result for ‫`پرنده در قفس‬‎

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد